سفرنامه روح
نشر کتاب سفرنامهی روح
مؤلف: ملامحمد فضولی؛ تصحیح، تحشیه و مقدمه: دکتر ح.م صدیق / شایسته ابراهیمی ، ۱۲۸ ص، رقعی، انتشارات تکدرخت، شهریور ۱۳۸۹.

«سفرنامه روح» که به «حسن و عشق» و «صحت و مرض» نیز مشهور است، یکی از آثار منثور فضولی به فارسی است. این اثر نشانگر تسلط فضولی به علم طب در عصر خویش است. سفرنامه روح با حمد آغاز میشود پس از آن، روح که قهرمان داستان است معرفی میشود و در ادامه توصیف بدن میآید که مقصد روح و زمینهی سفر اوست؛ فضولی ابتدا از پیدایش روح و ارتباط آن با بدن صحبت میکند و سپس به مرضهای جسمی و روحی میپردازد و در این جریان یک دوره عناصر سازنده جسم انسانی و اخلاط آن را بررسی میکند. در گفتار او افکار صوفیانه و عرفانی نیز دیده میشود، و طرز بیانش بهصورت داستان است.
سفرنامه روح یکی از شاهکارهای فضولی است. یک بار در مجلهی ارمغان (سال یازدهم، شماره ۷و۸ صفحات 418- 424 و 505- 517) چاپ شده است. مرحوم وحید دستگردی و محمد علی ناصح در مقدمهای که بر این چاپ نگاشتهاند، میگویند:
«آنان که در این کتاب به نظر دقیق نگرند، اگر از انصاف نگذرند، اقرار آورند که نویسندهی زبردست آن در جمع الفاظ و معانی و تحریر عبارات بدین رشاقت و روانی، ید بیضای موسوی به کار برده و به مدلول شعر خواجه که:
دیگران هم بکنند آنچه مسیحا میکرد!
در احیای نثر فارسی در عصر خویش اعجاز عیسوی آشکار کرده است.»
خلاصهی آن چنین است که: روح در عالم جبروت متولد میشود و چون میل سفر و گشت و گذار میکند به عالم ناسوت می افتد و هنگام دخول در بدن، چهار برادر دوغُلو به نامهای خون، صفرا، بلغم و سودا مییابد که مالک ملک تن بودند. در بدن با دختری موسوم به مزاج ، که طبایع چهارگانهی بدن را در تصرف داشت، ازدواج میکند و از او صاحب فرزندی صحت نام میشود.
روح، با عیال و فرزند خود، در کشور بدن گردش میکند. نخست به قلعهای به نام دماغ میرسد و در آنجا به محلههای سامعه، باصره، شامّه، ذائقه، حس مشترک، خیال، متصرفه، وهم، حافظه و جز آن وارد میشود. از این قلعه راه به شهر جگر مییابد. در شهر جگر با غاذیه، نامیه، مولده، مصوره، جاذبه، ماسکه، هاضمه و دافعه آشنا میشود و سپس به شهر دل میرود در شهر دل با ساکنان آن شهر، امید، خوف، محبت، عداوت، فرح و غم افت و خیز میکند و در همانجا سکنی میگزیند. او امید، فرح و محبت را نزد خود نگه میدارد و خوف، عداوت و غم را از خود میراند.
روزگاری چهار برادر همزاد، بلغم، خون، سودا، صفرا، در این شهر مهمانش میشوند. اما با هم میستیزند. گر چه روح میکوشد آنان را آشتی دهد ولی عداوت با سپاهیان کین و حسد،؛خوف با سپاه حیرت، هراس و اضطراب؛ و غم با سپاه محنت، حرمان و حسرت به قلعه هجوم میآورند که صحت را بربایند.
در داخل قلعه، فرح از قشون حسن، محبت از قشون عشق، و امید از قشون عقل مدد میخواهند. حسن و عشق به یاری میشتابند و سرانجام عقل با قشون خود خصم را مغلوب میسازد و خوف و غم را اسیر میکند.
در این میان عداوت متواری میشود و مرض را به یاری میطلبد. مرض نیز از سودا کمک میخواهد و بدین گونه کشور تن از هم میپراکند. روح به یاری عقل و با کمک پرهیز، سودا را از میان بر میدارد و خون، بلغم و صفرا را بیخاصیت میکند و بدین گونه کشور تن، آرام میگیرد.
در پایان ماجرا، فرح، حسن را به شهر دل میآورد و او نیز با خود شیوهی ناز، عشوه، کرشمه و غمزه را به این کشور وارد میکند و ماجراهای دیگری شروع میشود.
پی نوشت:
۱. دربارهی زندگی، شخصیت و آثار فضولی میتوانید این صفحه از ویکیپدیا را بخوانید.
۲. استادان، پژوهشگران و دوستان بزرگواری که مایلاند کتاب را ملاحظه کنند، با ایمیل اطلاع دهند.
رنگ مرگ
هیچ کس نمی خواهدت
از آسمان میافتی
تازیانهها تو را روی زمین میکِشند
رنگ مرگ میگیری
خاک هم نمیپذیردت
وقتی گفته باشی « دوستت دارم »
باد ما را با خود........
از من میترسید
هیچ وقت نمیخندیدم
چشمهایم همیشه شور بود
تمام گلهای قالی را خشکانده بودم
باد داشت گلهای خشک را میبرد
دستم رها شد
چرخ خوردم با گردباد
خیال کرد میرقصم
چشمهایش را بست
خندید
خندید
خندید
داشتم پرپر میشدم
فریاد کشیدم
ساکت شد
چشم گشود
باد مرا با خودش برده بود...
درد....
تمامش تقصیر توست
که بی خیال گذشتی
از کنار شاخه های نازک خواهش و
نشانه های سرکش
وَ گذاشتی
که باد بیاید
علف های هرز را دانه دانه بکارد
وَ درد
مثل گیاهی وحشی
در من ببالد و
بپیچد
گِرد آن رگ های داغ شقایق نشان
و آن سرشاخه های بی زبان
که تو را می خواستند....
نفس بکش با من
تمام زندگی ات را نفس بکش با من
عمیق ، از ته دنیا نفس بکش با من
هوا همیشه پر است از جنون پر از غوغا
سکوت ثانیه ها را نفس بکش با من
من آیه های جهان را نخوانده می دانم
برای دیدن فردا نفس بکش با من
تمام پیکرم از آفتاب لبریز است
جهان که یخ زده، حالا نفس بکش با من
پری شدم که تو تا شهر قصه ها بروی
تو هم به شیوه ی دریا نفس بکش با من
این از غزل اما بعد این که تازگی ها دیدم که یه نفر یکی از شعرهام و که تو این پست که مال سال هشتاد و چهاره نوشتم و توی صفحه ی ١۵ کتابم هم هست با تغییر مصراع آخر به نام خودش توی وبلاگش نوشته.یکی از دوستانش هم باز دوباره اینجا به اسم همون آدم این شعر و آورده. من تو مصراع آخر نوشتم "دختری ساده" اون نوشته "واژه ی خسته" . آخه اسم این آقای محترم اینه : جمال محمودآبادی؛ پس تحت هیچ شرایطی نمی تونسته بگه دختری ساده منطقیه که باید مصراع آخر و نغییر میداد. ولی واقعا نمی دونم چرا اصلا این کار و می کنه یا اون هایی که این کارها رو می کنن چرا ؟
نظرات ()